مرگ احساس...

​​​​​

هیس...!

بوی مرگ را میشنوی؟

کسی در من دارد می میرد

و من، یک تنه به پا خاسته ام برای نجات دادنش

مرا از مرگ پروایی نیست

من از افکارِ شوم بعد از مرگه احساسم میترسم...

پ.ن : این متنو تازه نوشتم

حس میکنم جا داره که ادامه اش بدم...

پ.ن 2:دیروز اینجا حسابی بارون اومد.. چقد لذت بردیم :)

فک کنم الانم بارون بگیره:)

برچسب ها: من
[ ۱۴۰۰/۰۴/۲۸ ] [ 14:40 ] [ ...... 𝓜 ] [ ]
رویای ما پایان نداره...

با یه برد عاشقت نشدیم 

که بخوایم با یه بار باخت رهات کنیم... :)) 

کلیک کن 

خیلیییی مونده که بهت برسن... البته عمرا اگه برسن

​​​​​​#حمایت-تا-گلات

#پرسپولیس

[ ۱۴۰۰/۰۴/۲۵ ] [ 10:33 ] [ ...... 𝓜 ]
بنشین تا برایت بگویم...

​​​​​​ملیکا جان کامنتت اونقد بی نظیر بود که نتونستم اجازه بدم فقط در حد یه کامنت بمونه

کلیک کن 

برا همین پستش کردم و میخوام جوابتو اینجا بدم... 

از طرف رویا پرداز(خودم) به ملیکا جان :

می‌گویند همزادها (از نظر اخلاقی) از دور ترین

فاصله‌ها همدیگر را می یابند.. 

و تو بی شک، همزاد منی که در وجود من زاده شده ای و در قلب من رشد کرده ای... 

من زاده یک روز تابستانی ام... زاده شده ام

تا با تار و پود وجودم، يکی يکی ببافم رویاهایی را

که به من نفس می‌دهند... 

و اگر روزی آنها را از یاد بردم، نوشتن بازآنها را در خاطرم خواهد کاشت... 

آری، آنکه قلم دارد مینوازد... 

روح را مینوازد و گاهی می‌لرزاند 

درست مثل کشیدن آرشه بر ویولن

نت به نت زیبا، کلمه به کلمه روح نواز... 

دوست دارم هر دم از عشقی ناب بسرایم، بی آنکه عشقی را لمس کرده باشم... 

فهمیده ام عشق چنان مبهم نیست 

شاید همان سایه ای باشد که درخت بید به آن کودک

می بخشد

و اما تو...

تو زیباتر از هر نوشتنی... تو تابان تر از هر رویایی

تو لطیف تر از بال پروانه ای که اگر لمسش کنی 

خاطرش آزرده می‌شود... 

حالِ من نیز تا زمانی که قلب رویاهایم می‌تپد 

خوب است

در نهایت برایت آرزو دارم که زندگیت پر باشد از معنا... 

پ.ن :بعد بگین دهه هشتادیا بدن

اصلا، نمونه بارز من و ملیکا خانم 

البته تو وب بازم هشتادیه گل داریما

دم هممون گرم...

برچسب ها: من
[ ۱۴۰۰/۰۴/۲۰ ] [ 12:25 ] [ ...... 𝓜 ] [ ]
ببار مرا...

​​​​​

قلم، ببار مرا که من در تو نهفته ام

ببار مرا که من واژه ها را در تو به امانت سپرده ام

هنر می‌خواهد...

هنر می‌خواهد درد را به واژه تبدیل کردن

و آن را با عشق به رقص درآوردن...

باور کنید قلم درد میکشد

چون گاهی نوشتن از درد می آید

از درد فهمیدن... عمیق فهمیدن

قلم اندیشه مرا مینویسد

​​​​​​و من با نوشتن میخندم، میگریم

نفس میکشم

​​​​​​و در نهایت با نوشتن به رقص در می‌آیم

​​​​آری، نوشتن اوج نوازش روح من است...

اوج پرواز من، رقص قلم بر لوح لطیف وجود من است

​​​​​​قلم مرا می‌گوید... مرا می‌بارد

و مرا زنده نگه می‌دارد...

نوشتن برای من یک نیاز است

درست مثل نیاز عاشق به معشوق...

مثل نیاز ماهی کوچک قرمز به برکه آب

نوشتن برای من حکم هوا را دارد...

«کپی ممنوع»

اهالی دیار قلم، روزتان خجسته

قلمتان همیشه سبز

برچسب ها: من
[ ۱۴۰۰/۰۴/۱۴ ] [ 14:23 ] [ ...... 𝓜 ] [ ]
کوچ بهانه ایست برا رسیدن...

بنظرم آدما یه وقتایی باید کوچ کنن

باید سفر کنن به یه مقصد نامعلوم

فقط برن و برن... ما چه میدونیم شاید رسیدن به مقصد

شاید اتفاقی رسیدن به سرزمین رویاهاشون

به همون جایی که براش دلواپس ان

کوچ شاید بهانه ای باشه برا رسیدن...برا بزرگ شدن

یه وقتایی هم از خودت کوچ کن

فقط مراقب فاصله ها باش..زیاد از خودت دور نشو

زیادی که دور بشی؛ برا خودت به یه غریبه تبدیل میشی

و این یه فاجعه است

 دیگه نه خودتو میتونی کشف کنی،نه کس دیگه ای رو پیدا ... هیچ بر هیچ 

اونقدری دور شو که بتونی خود واقعیت رو واضح ببینی

 ببینی همونی هستی که واقعا میخوای یا نه... 

بعد برگرد و خودتو زیبا تر بساز.. باشه؟ 

میدونی سفر میچسپه واقعا 

مخصوصا اگه اینبار، مقصد درونمون باشه ... 

زیبایی واقعی همینه ...  اینکه غرق بشی تو کهکشان درونت و خودتو پیدا کنی 

اینکه بفهمی کی هستی و چی میخوای... 

که خیلیم قدرت میخواد.. قدرت ذهن، قدرت پرواز

Wow چقد سفر... به هرحال خوشبگذره... 

 

+شرمنده بابت دیر تایید کردن کامنتا

 

برچسب ها: من
[ ۱۴۰۰/۰۴/۱۲ ] [ 14:45 ] [ ...... 𝓜 ] [ ]
آخرین مطالب